<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>آزاده عصاران</title>
      <link>http://azadeh7.net/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 27 Dec 2009 22:19:18 +0100</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title> مخالفت به جای اعتراض</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ulrike_Meinhof">اولریکه ماری ماینهوف</a>، فعال چپ‌گرای آلمانی و از بنیانگذاران گروه ارتش سرخ <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Red_Army_Faction">RAF</a>به همراه <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Andreas_Baader">آندریاس بادر</a> بود. او یکی از منتقدان سرسخت نظام‌ سرمایه‌داری و همینطور مخالف گسترش سلاح‌های اتمی بود.

 خانم ماینهوف بعد از فعالیت‌های مختلف اجتماعی رو به روزنامه‌نگاری آورد و مدتی در ماهنامه چپ "کونکرت"  مطالب چالش‌برانگیزی درباره جنگ ویتنام و مشکلات اجتماعی آلمان نوشت. او که در آغاز زنی بود مخالف سلاح و کشتار، کمی بعد به قتل، دستبردهای مختلف به بانک‌ها و انفجارهای متعدد، محکوم شد و به زندان افتاد.
 
ارتش سرخ یا RAF نام گروه مسلح چپ در آلمان فدرال بود که در دهه هفتاد میلادی باعث انفجارهای مختلف و کشته شدن تعداد زیادی از مردم شد. اعضای این گروه به نام ارتش سرخ، خودشان را چریک‌های طرفدار کمونیسم می‌دانستند و بعد از مدتی که با سرکوب و نادیده‌گرفتن از سوی حکومت روبه‌رو شدند، رفتار و عملکردشان رادیکال و تندروتر شد. آنها حتی با نام گروه " بادر ماینهوف" مدتی در اردوگاه نظامی در اردن تعلیم حملات نظامی و مسلحانه دیدند.
 
خانم ماینهوف، در این گروه داستان عجیب‌تری دارد. او در آلمان معروف به روزنامه‌نگار طرفدار صلح و مخالف فاصله‌های طبقاتی بود. اما درست دراوج به بحث کشیدن فعالیت گروه مسلح RAF خودش دست از نظریه‌پردازی برداشت و به گروه پیوست و اسلحه به دست برای اهداف‌اش جنگید.

<img alt="RAF" src="http://azadeh7.com/blogimg/RAF.png" width="150" height="147" />


از او جمله معروفی در یک مقاله در آخرین روزهای فعالیت رسانه‌ای‌اش مانده:
« تا موقعی که احساس کنم، شرایط مطلوب من نیست، " اعتراض" می‌کنم. اگر مطمئن شوم اوضاع هرگز مطلوب من نخواهد شد، " مخالفت و مقاومت" می‌کنم*.»
برای او و بقیه اعضای گروه‌شان با خشونت‌هایی که از طرف حکومت می‌دیدند، دیگر مهم نبود، برای پیشبرد اهداف و خواسته‌های سیاسی‌ و مبارزه با « امپریالیسم آمریکا» مشی مسلحانه و ترور را انتخاب کنند و باعث ترس، اضطراب و بی‌اعتمادی همگانی در جامعه آلمان شوند. 
خانم ماینهوف، پیش از پایان محاکمه، در سلول‌اش در سال ۱۹۷۶به طرز مشکوکی مرد. 

امروز که عکس‌ها و فیلم‌های مراسم عاشورا را می‌دیدم، به یاد این خانم و ایده‌آل‌هایش افتادم. دیدم در همین خیابان‌هایی که مردم در سکوت کامل " اعتراض"شان را نشان می‌دادند، چگونه خشونت جای اعتراضات را می‌گیرد.
 
شاید وقتی پاسخ " اعتراضِ ساکت"، گلوله و خشونت است، " مقاومت و مخالفتِ" خشن جای آن را می‌گیرد. 

<div align="left" dir="ltr">
* Protest is when I say this does not please me. 
Resistance is when I ensure what does not please me occurs no more.
</div>

<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Der_Baader_Meinhof_Komplex">فیلم " بحران بادر ماینهوف" </a>
]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/12/27/22,19,18/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/12/27/22,19,18/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">RAF</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فیلم</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مخالفت</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">گروه ارتش سرخ آلمان</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">آلمان</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">آلمان فدرال</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">اعتراض</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">بادر ماینهوف</category>
        
         <pubDate>Sun, 27 Dec 2009 22:19:18 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>&quot; ما یک جنبش شدیم&quot;</title>
         <description><![CDATA[چند سال‌‌ پیش در یکی از جشنواره‌های جهانی فیلم، یک کارگردان شیلیایی، فیلمی درباره کار و مبارزه عکاسان خبری کشورش در زمان آگوستو پینوشه نمایش داد.
در سال‌های حکومت پینوشه بعد از کودتایش و براندازی دولت سالوادور آلنده، تعداد زیادی از عکاسان خبری که صحنه‌های مختلف اعتراضات مردمی، اعتصاب‌ها، تظاهرات و خشونت نیروهای نظامی را مستند کرده بودند، ناگهان ربوده می‌شدند یا جسدشان در جایی دورافتاده پیدا می‌شد. 

« سباستین مورنو<a href="http://www.imdb.com/title/tt0893319/#comment"> Sebastián Moreno</a> » کارگردان فیلم « شهرعکاسان <a href="http://www.laciudaddelosfotografos.cl/">City of photographers</a>» سراغ خانواده‌ها و بازماندگان این عکاسان رفته بود و مستندی با تحقیق و کنکاش فراوان و استفاده از عکس و فیلم بایگانی و مصاحبه با آنها ساخته بود. 

<div align='center'>
<script type='text/javascript' src='/video/swfobject.js'></script>
<div id='mediaspace'>اگر آنونس فیلم را نمی‌توانید ببینید، <a href="http://azadeh7.net/2009/12/13/19,00,21/">اینجا</a> بروید</div>
<script type='text/javascript'>
  var so = new SWFObject('http://player.longtailvideo.com/player4.6.swf','mpl','470','320','9');
  so.addParam('allowfullscreen','true');
  so.addParam('allowscriptaccess','always');
  so.addParam('wmode','opaque');
  so.addVariable('author','Sebastian Moreno');
  so.addVariable('duration','122');
  so.addVariable('file','http://azadeh7.net/video/city of photographers.flv');
  so.addVariable('image','http://www.laciudaddelosfotografos.cl/img/full/0.jpg');
  so.addVariable('title','شهر عکاس‌ها');
  so.addVariable('controlbar','over');
  so.write('mediaspace');
</script>
City of photographers thriller
</div>

بعد از نمایش فیلم، با او در سالن انتظار سینما صحبت کردم؛ گفت از وضعیت روزنامه‌نگاران و عکاسان در ایران باخبر است. آن روزها تازه قرار بود خاتمی خداحافظی کند و دوره‌ دیگری در ایران شروع شود.
ولی « مورنو» که جوانی پرشروشور و پخته به نظرم رسید، مطمئن بود وضع کار این دو دسته، بدتر هم خواهد شد. 

همانطور که در فیلم‌اش بود، باز یادآوری کرد که  پدرش هم یکی از همان عکاسانی بوده که دستگیر و شکنجه شده و روزهای سختی را در زندان و زیر فشار برای کنار گذاشتن دوربین‌اش گذرانده. از برخورد نظامیان پینوشه و وحشیگری نیروهای ضدشورش برای سرکوب اعتراضات مردم می‌گفت که شیلیایی‌ها را برای خروج از خانه‌هایشان هم درمانده کرده بود. او می‌گفت: « ما سرزمین‌مان‌ را تکان دادیم... ما خودمان یک جنبش شدیم.»

بارها در طول جشنواره همدیگر را می‌دیدیم. یک بار جمله‌ای ‌گفت که هنوز در ذهنم مانده: « ما برای آزادی هفده سال به خیابان‌ها آمدیم. هفده‌ سال فریاد کشیدیم و با هزاران زندانی و مقتول و گمشده، به آزادی رسیدیم...»

روز آخر جشنواره نسخه دی‌وی‌دی فیلم‌اش را که نامزد جایزه اصلی جشنواره هم بود، دستم داد و گفت می‌توانم بدون کپی‌رایت آن را در ایران نمایش دهم، فقط برای اینکه بدانند نتیجه پایداری و استقامت در برابر ظلم، چه می‌تواند باشد. 

فعلا که امکان نمایشش در ایران را ندارم، فیلم را اینجا می‌گذارم. هشتاد دقیقه است. به زبان اسپانیایی و بدون زیرنویس انگلیسی. 
فیلم را از <a href="http://www.4shared.com/file/173090960/ac2859af/city_of_photographers_full.html">اینجا</a> می‌توانید بگیرید(FLV  190MB).

<div align='center'>
<embed id=VideoPlayback src=http://video.google.com/googleplayer.swf?docid=-3836839002384104411&hl=en&fs=true style=width:470px;height:320px allowFullScreen=true allowScriptAccess=always type=application/x-shockwave-flash> </embed><br>
La ciudad de los fotógrafos, By: Sebastián Moreno</div>

]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/12/13/19,00,21/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/12/13/19,00,21/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فیلم</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">کودتای شیلی</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">پینوشه</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">آلنده</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">انقلاب</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">جنبش</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">جشنواره فیلم</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شهرعکاسان</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">شیلی</category>
        
         <pubDate>Sun, 13 Dec 2009 19:00:21 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تا مرگ، بنزین می‌نوشم</title>
         <description><![CDATA[<div align="right" dir="rtl">
١٥سال پیش یک پلیس کانادایی، ویدئویی منتشر کرد که نشان می‌داد  <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Davis_Inlet">شش کودک</a> از قوم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Innu">Innu</a> در منطقه لابرادور در کانادا با " تنفس بنزین" قصد خودکشی دارند. 

مطالعات مختلف بعد از این ماجرا نشان داد میزان خودکشی در این منطقه دوازده برابر خودکشی در کل کاناداست. 
مدتی بعد شبکه سی‌بی‌سی کانادا (CBC)، <a href="http://archives.cbc.ca/society/poverty/clips/11509/">مستندی</a> را درباره همین بچه‌ها پخش کرد که در کیسه‌های پلاستیکی بنزین می‌ریختند و سرشان را داخل کیسه می‌کردند و ساعت‌ها نفس می‌کشیدند. 
در این مستند گفته شد، دست‌کم ٥٠ تن از این بچه‌ها که بعضی تقریبا پنج‌ساله هستند، با این روش به جای درس و تفریح، روزگار می‌گذرانند. یکی از این بچه‌های یازده‌ ساله به خاطر همین کار، تصادفی دچار آتش‌سوزی شد و مُرد.

 در این گزارش، بچه‌ها که بعد از بوییدن بنزین انگار مست و نشئه می‌شدند اعلام کردند تا زمانی که والدین‌شان به دائم‌الخمری ادامه دهند، دست از بوکردن معتادانه بنزین برنخواهند داشت؛ <a href="http://www.hpa.org.uk/HPA/Topics/ChemicalsAndPoisons/CompendiumOfChemicalHazards/1190384328576/">بو کردن بنزین</a>، سرگیجه، سبکی و بی‌حالی می‌آورد. ادامه این روش، می‌تواند انسان‌ها را معتاد کند. در بعضی کلینیک‌ها بخشی برای ترک این نوع اعتیاد وجود دارد. 

فیلم آن پلیس و این گزارش، آنقدر تکان‌دهنده بود که اعلام شد بخشی از مردم کانادا به دولت اعتراض کردند تا به وضعیت نابسامان آن منطقه و شرایط تحصیل و کار بچه‌ها و خانواده‌‌ها در آن استان رسیدگی شود. بعد از مدتی دولت فدرال و دولت‌های استانی موفق شدند تغییراتی در منطقه به وجود آورند و مردم این طایفه را به جایی پانزده کیلومتر دورتر، منتقل کنند و به مسائل آموزشی و بهداشتی مردم آن بخش بیشتر توجه کنند. 
<div align="center">
<embed src="http://www.4shared.com/embed/140704254/ac2df974" width="420" height="320" allowfullscreen="true" allowscriptaccess="always" /></div>
<div align="center" dir=" ltr"><a href="http://archives.cbc.ca/society/poverty/clips/11509/">'I'll never stop sniffing gas' a documentary by CBC</a></div>


چند روز پیش، در بعضی سایت‌های خبری و ویدئویی فارسی، <a href="http://www.youtube.com/watch?v=NcWsCKv9AoU">گزارشی</a> منتشر شد، درباره کودک ٦ساله‌ای در آستانه اشرفیه در استان گیلان که بنزین می‌نوشد. تلویزیون ایران این گزارش را پخش کرد. چند سایت خبری هم  تیتر زدند: « کودک دوگانه سوز شمالی».

 پدر و مادر این بچه ادعا می‌کنند، او این کار را از ٤ سالگی شروع کرده و پزشک گفته این کار بچه مشکل جسمی برای او ایجاد نخواهد کرد. در مورد پزشکی که از عوارض این کار، رسوب سرب و خطرات تنها تماس با بنزین بگوید، چیزی در این گزارش نمی‌بینیم. 
بخش بی‌توجهی والدین و برداشت همسایه و فامیل در مورد موضوع که به عنوان پدیده‌ای جذاب به این ماجرا نگاه می‌کنند، به کنار. 

گزارشگر خودش با بطری بنزین به دیدار این بچه می‌رود و ابتدای گزارش هم می‌گوید کودک فکر کرده از شرکت نفت آمده‌ایم و از دست ما فرار کرده و بعد به شرایط سهمیه‌بندی بنزین و سختی به دست آوردن بنزین اشاره می‌کند.
گزارش پر است از شوق و ذوق در مورد شیرین‌کاری یک کودک. صدا و ادا و جملات این خانم جوان گزارشگر از این کشف، پر از سرخوشی است.

به گفته پزشکان، نوشیدن بنزین عوارض مشخصی شبیه بوکردن آن ندارد و حالات‌اش گاهی شبیه مسمومیت است؛ تهوع، سرگیجه، سردرد و ... 
نوشیدن بنزین شُش یا ریه را به مرور نابود می‌کند که در پزشکی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Pneumonia">Pneumonitis</a> نامیده می‌شود. برای تخلیه معده کسی که بنزین نوشیده، تاکید شده که به متخصص مراجعه شود، چون موقع بالاآوردن، ریه‌ها به شدت آسیب می‌بیند. از آنجایی که جذب گوارشی بنزین کم است، مشکل وقتی پیش می‌آید که فرد بالا بیاورد. هنگام استفراغ مقداری از بنزین به ریه‌ها نشت می‌کند یا به اصطلاح " آسپیره" شده و عارضه‌ " پنومونی شیمیایی"( مسمویت حاد) شکل می‌گیرد که باعث التهاب ریه شده و مشکلات جدی به وجود می‌آورد. 

در این مورد با یک پزشک متخصص کودکان در فرانسه صحبت کردم. او مسمومیت با بنزین را فقط در ایران دیده بود، آن‌هم در بیمارستان لقمان:« بچه‌ای را آورده بودند که بعد از آشامیدن چند جرعه بنزین، استفراغ کرده و تازه مشکل‌اش بعد از استفراغ شروع شد و ریه‌هایش به شدت آسیب دیده بود.»

این خانم پزشک بعد از دیدن گزارش تلویزیون ایران منقلب و ناراحت گفت:« مسمومیت مزمن بنزین در حالت مزمن مثل همه هیدروکربن‌ها عارضه شدید عصبی و خونی خواهد داشت. اگر پسربچه به نوشیدن بنزین ادامه دهد، با همان مقدار کمی که جذب می‌شود و حتی اندازه‌ کمی که توسط بوی بنزین استنشاق می‌کند به تدریج می‌میرد.»

من فکر می‌کنم اگر این خانم گزارشگر و تیم او آگاه بودند که بوییدن و نوشیدن بنزین یک اعتیاد خطرناک است، با زاویه دید شاد و مفرح گزارش تهیه نمی‌کردند.
 اگر این خانم در مورد کارش آموزش مناسبی دیده بود، حتی لازم نبود، با کمی تحقیق متوجه شود، در گوشه‌ای از این دنیا یک "گزارش تلویزیونی" توانسته سیاست یک کشور را درباره کودکانی که بوکردن بنزین وسیله اعتراض‌شان به شرایط زندگی بوده، تا حد زیادی تغییر دهد.
 کافی بود به جای تصاویر تشویقی برای کودکی که از موتور مهمانان، بنزین می‌دزدد تا خودش را بسازد، صحبت‌های یک پزشک یا یک روانشناس را هم گوشه‌ای از این برنامه می‌آورد تا حتی یک نفر از بینندگان‌اش، برای امتحان این کار وسوسه نشود.

 اینطوری شاید بعضی از همسایه‌ها و همشهریان آن کودک، به جای اینکه حس کنند برنامه "دیدنی‌ها" می‌بینند، بطری ِ بنزین به دست، جلوی خانه‌شان صف نمی‌کشیدند و به فکر حل معضل می‌افتادند.

شاید اینطوری خانم گزارشگر، گزارش‌اش را با این نگرانی تمام نمی‌کرد که « حالا تکلیف این بچه با وجود سهمیه‌بندی بنزین چه می‌شود؟»

<a href="http://aynev.blogfa.com/post-1017.aspx">بیا یک لیوان دیگه بنزین بخور</a>
<a href="http://www.websciences.org/cftemplate/NAPS/archives/indiv.cfm?ID=19998747">درباره نوجوانان هندی معتاد به استنشاق بنزین</a>
</div>]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/10/15/02,15,25/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/10/15/02,15,25/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">فیلم</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">مستند</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">نوشیدن بنزین</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#tag">بنزین</category>
        
         <pubDate>Thu, 15 Oct 2009 02:15:25 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خشونتی که خشونت می‌آورد</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Murder_of_James_Bulger">جیمز بلجر</a> کودک دو سال و نیمه‌ بریتانیایی، در سال ١٩٩٣ در یک مرکز خرید  (در شهر بوتل در این کشور) دزدیده شد و جسد مثله‌شده‌اش در نزدیکی ریل قطار دو روز بعد پیدا شد. 
قاتلان این کودک، دو پسربچه ده ساله بودند که آن روز در همان مرکز خرید، طبق معمول در حال دله‌دزدی از مغازه‌های مختلف بودند. 
این دو پسر بچه که محصول خشونت در خانواده و بی‌مهری پدرو مادر بودند، قصد داشتند با ربودن یک کودک در خیابانی شلوغ او را جلوی ماشینی بیاندازند تا یک تصادف بزرگ شکل بگیرد و بدون دانستن عمق ماجرا، تفریح کنند.

جان و رابرت، کم‌سن‌ترین قاتلان و زندانیان تاریخ بریتانیا بودند و طبق رای دادگاه به اتهام دزدی و قتل یک کودک به زندان محکوم شدند که فقط در صورت عفو ملکه و تحت‌نظر بودن در سال‌های آینده ( دست‌کم هشت‌سال) حکم آزادی آنها صادرمی‌شد. 

کمی بعد یک قاضی دیگر با این رای مخالفت و اعلام کرد حداقل زمان زندانی این دو قاتل کودک باید ده سال باشد. با این حساب جان و رابرت که در ده سالگی به زندان رفتند، در بیست سالگی می‌توانستند از زندان آزاد شوند. 
 
 زمانی که قرار است آنها از زندان آزاد شوند و همچنان فعالیت‌هایشان زیر نظر پلیس باشد، سردبیران روزنامه "سان" طوماری با امضای سیصدهزار نفر جمع کردند تا دادگاه در حکم آزادی این دو قاتل تجدیدنظر کند. با این شرایط دادگاه هشت‌سال دیگر به مدت زندانی بودن این دو محکوم اضافه کرد. 

<img alt="ThompsonVenables" src="http://azadeh7.net/blog/blogimg/ThompsonVenables.jpg" width="300" height="180" />
Venables and Thompson at the time of their arrest


اما در نهایت دادگاه استیناف انگلیس اعلام کرد که این مدت زندان برای افراد زیر هجده سال پدیده نادری بوده و رای نهایی بر این شد که این مدت اصلا قانونی نیست و قاضی این پرونده باید بازخواست شود. 

جان و روبرت بالاخره در سال ٢٠٠١ آزاد شدند. فضای جامعه انگلیس این دو موجود را نمی‌پذیرفت. مردم به عنوان هیولا و شیطان از آنها یاد می‌کردند. دادگاه هم با این فضا تصمیم گرفت آنها را با نام و نشان مستعار و در یک شهر تازه با زندگی جدیدی آشنا کند؛ در زندگی جدید آنها اینترنت معنایی نداشت و از تکنولوژی و حتی منوهای رنگارنگ رستوران‌ها سر در نمی‌آوردند. 

روزنامه محلی منچستر درباره محل زندگی آنها اظهار نظرهایی کرد و مردم را دوباره تحریک کرد تا انتقام کودک مقتول را از قاتلانش بگیرند. اما دادگاه این روزنامه را ١٢٠ هزار پوند جریمه کرد.

گاردین اما اعلام کرد این پسرها پایه A را برای ورود به اجتماع گذرانده‌اند و به خانواده مقتول اعلام شده که یکی از آنها از نظر روانی مشکلی نداشته‌ و دیگری باید تا حدی مراقبت شود ولی جامعه را تهدید نخواهد کرد.
مردم آنقدر به دادگاه و پلیس فشار آوردند تا هویت و محل زندگی آنها را فاش کنند، که در نهایت اعلام شد آنها در بریتانیا زندگی نمی‌کنند و به استرالیا مهاجرت کرده‌اند. 
 
در فیلم<a href="http://www.imdb.com/title/tt1078188/"> Boy A</a>  سوژه‌ مورد نظر کارگردان( <a href="http://www.imdb.com/name/nm1259871/">جان کراولی</a>) - که از روی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Boy_A">کتابی</a> به همین نام فیلم‌اش را ساخته- همین دو پسر بچه هستند.

 او به موضوع تاثیر شرایط اجتماعی بر فردی خاطی پرداخته؛ در جامعه‌ای که یک نفر پیدا می‌شود قاتلی را که در ده‌سالگی یک انسان را کشته، برای زندگی در جامعه آماده کند.

او این پسر جوان را با زندگی جدید و مدرن آشنا می‌کند ولی آرام‌آرام همان جامعه، پسر را به سمت واکنش‌های خشن و از خودبیزاری می‌کشاند.
جامعه‌ای که توان قاتل و هیولا ساختن از دو کودک ده ساله را دارد و در نهایت هم از آنها همانی را می‌سازد که در ظاهر خودش نمی‌خواهد.

 در این جامعه پسر جوان ِ تازه از زندان آمده، به دلیل نجات یک دختربچه در یک تصادف رانندگی، آنقدر تشویق می‌شود که به عرش می‌رسد ولی همین جامعه او را به دلیل گذشته‌ای که به گفته خودش در آن سن معنی آدم‌کشی را نمی‌دانسته، به حد جنون و خودکشی می‌رساند.]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/10/12/19,24,02/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/10/12/19,24,02/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 12 Oct 2009 19:24:02 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با انقلاب؛ همه‌چیز  ضدانقلاب؛ هیچ‌چیز</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fidel_Castro">فیدل کاسترو</a> رهبر انقلاب کوبا، در یکی از سخنرانی‌هایش به روشنفکران، هنرمندان، نویسندگان، غرب‌زدگان و ... هشدار می‌دهد، اگر دست از رفتار به گفته او "ضداجتماعی و فاسد خودشان" برندارند، انقلاب آنها را نابود خواهد کرد.

<a href="http://www.life.com/image/first/in-gallery/22998/castro-early-years-19531961">او</a> می‌گوید: « من از شما می‌پرسم؛ آیا کشوری که در راه آزادی این همه کشته داده، کشوری که خون‌های زنان و مردان جوان و بزرگی برایش ریخته شده، این بی‌حرمتی‌ها را تحمل می‌کند؟

 رفتارهایی که آشکارا محصول سرمایه‌داری است و گروه کوچکی مرتکب آن می‌شوند و هدف‌شان آلوده کردن بقیه است.
ما اجازه نمی‌دهیم که رفتار ننگین‌شان را اشاعه دهند. نمی‌گذاریم رسوم و مدهای غربی خاصی را رواج دهند.

هر شهروند کوبایی وظیفه دارد عناصر ضداجتماعی را که آزادی جامعه را تهدید می‌کنند، افشا کرده و جانش را فدای آزادی کند.
آنها جوانان ما را فریب می‌دهند وآنها را به تفاله‌‌هایی تنبل و بی‌هدف تبدیل‌ می‌کنند.

اما من به شما قول می‌دهم به زودی خیابان‌ها را از این آلودگی‌ها تمیز کنیم و عقاید و حرف‌های ما، همه عناصر منفی و ارتجاعی را حذف کند و در نهایت جوانان سرزمین ما را شکل دهد. 
<a href="http://books.google.com/books?id=XtX_4IBEhRQC&pg=PA48&lpg=PA48&dq=%22with+the+revolution+everything%22+castro&source=bl&ots=uqL0c-SDvd&sig=n0J4wy5g4Ba2lCJr0l7_Yy5ZwZQ&hl=en&ei=9Hq-StrQD4ra-QaQgr2wAQ&sa=X&oi=book_result&ct=result&resnum=9#v=onepage&q=%22with%20the%20revolution%20everything%22%20castro&f=false">من به شما قول می‌دهم</a>: 
با انقلاب؛ همه‌چیز
 ضدانقلاب؛ هیچ‌چیز.»

موسیلینی رهبر ایتالیا هم پیش از کاسترو<a href="http://www.amigospais-guaracabuya.org/oagaq110.php"> خطاب به مردم گفته بود</a>: 
با حکومت همه‌چیز،
بدون حکومت؛ هیچ‌چیز.]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/09/29/23,53,57/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/09/29/23,53,57/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 29 Sep 2009 23:53:57 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من آزاد شدم</title>
         <description><![CDATA[اوائل شکل‌گرفتن و قوی شدن کمونیسم در آمریکای جنوبی در دهه ١٩٦٠ در دادگاهی که نویسندگان و شاعران کوبایی را به جرم «پروپاگاندا و فضاسازی ناسالم برای مردم این کشور» بازخواست می‌کنند، یکی از شاعران درحالی‌که اعترافات‌اش زنده از تلویزیون پخش می‌شود، می‌گوید اشتباه کرده که در جمع بیست نفره‌ای از شاعران جلسه شعرخوانی گذاشته.
 او می‌گوید به خاطر اشتباهاتش باید تنبیه شود ولی در این مدت تغییر کرده و به اشتباهات‌اش پی برده‌است.
 
همین روزهاست که کاسترو از یک‌دست شدن زودهنگام مردم و حقوق برابرشان می‌گوید و این‌که «به زودی این ناخالصی‌های کوچک و ناسالم از میان مردم زحمت‌کش کشور، پاک خواهند شد.» او می‌گوید با انقلاب ما باشید تا بفهمید این انقلاب چقدر برای کمک به شما و زندگی جوانان است.
 
در انجمن نویسندگان و شاعران، زمزمه‌های غیرخودی بودن اعضای  آنها با انقلابی‌های کوبا پررنگ‌تر می‌شود. کمی بعد راه‌ها برای خروج این دسته از کسانی که به آزادی کوبا یا مخالفت با سیستم حکومتی فکر می‌کنند، باز می‌شود. 
 
<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Reinaldo_Arenas">رینالدو آرناس</a>، شاعر و نویسنده همان سال‌هاست که کتاب‌اش قاچاقی از کشور خارج می‌شود تا در مکزیکوسیتی چاپ شود. او چندین جایزه جهانی را به خاطر کتاب‌های مختلف‌اش مثل " هذیان‌ها" بُرده است.
 ٩ سال پیش <a href="http://www.imdb.com/name/nm0773603/">جولیان اشنابل</a> از روی کتاب پرفروش این نویسنده، فیلم<a href="http://www.imdb.com/title/tt0247196/"> Before night falls</a> (پیش از آن‌که شب فرو افتد) را با نام همان کتاب ساخت.
 آرناس اول به جرم شاعری و نویسندگی و بعد به جرم همجنس‌گرایی مدام در زندان و بازداشت بود و فعالیت‌های‌اش چون طبق گفته‌های کاسترو یک‌دست با نظام جامعه نیست، زیرنظر بود. 

<img alt="Reinaldo Arenas" src="http://azadeh7.net/blog/blogimg/reinaldoarenas.jpg" width="300" />
 
او موفق می‌شود از کوبا فرار کند. به نیویورک می‌رود و زندگی سختی را در یک آپارتمان کوچک شروع می‌کند. مبتلا به ایدز می‌شود و در نهایت با الکل و داروی زیاد، خودکشی می‌کند.
 
قبل از خودکشی(١٩٩٠)  چندین نامه برای مطبوعات آمریکایی، مادر و دوست دربان‌اش- که احتمال دارد به آرناس در خودکشی‌اش کمک کرده باشد- می‌نویسد و از او می‌خواهد این نامه‌ها را بعد از مرگش پُست کند.

بعد از فوت او، نشریات مختلفی در آمریکا از متن وصیت‌نامه و گفته‌های نویسنده معروف کوبایی می‌نویسند که اعلام کرده بوده به دلیل بیماری شدید دیگر قادر به نوشتن و مبارزه برای آزادی کوبا نیست و زندگی‌اش را تمام می‌کند.

او در انتهای نامه معروف‌‌اش نوشته:« از هموطنان کوبایی خارج از کشورم به اندازه آنهایی که در جزیره مانده‌اند، می‌خواهم که برای آزادی مبارزه کنند. کوبا آزاد خواهد شد... من آزاد شدم.»

<div align ="left"dir="ltr">...I want to encourage the Cuban people out of the country as well as on the Island to continue fighting for freedom... Cuba will be free. I already am.
</div>]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/09/26/22,11,14/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/09/26/22,11,14/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فیلم</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 26 Sep 2009 22:11:14 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آقای امویی سلام</title>
         <description><![CDATA[آن روزهای گرم و دوست‌داشتنی دور میز کوچک در تحریریه سرمایه، <a href="http://www.amouee.net/">بهمن احمدی‌امویی</a> همیشه بود. حتی اگر نبود هم جمله‌ای وجود داشت که از او نقل می‌شد و حال‌وهوای جمع را عوض می‌کرد.

 تحلیل‌های اقتصادی‌اش آنقدر ساده و روان بود که می‌توانست به سادگی آدم را نگران وضعیت بنزین یا بالا و پایین رفتن بورس کند. تحلیل‌هایش همه‌فهم بود، با هر تحصیلات و نگاه اقتصادی‌ای.

از او اصطلاحی برای خیلی‌ها ماند؛ " مثل سگ" را در هر مثالی به کار می‌برد. حتی وسط جلسه سردبیری و جلسات تیتر. 
حالا... این روزها دلم مثل سگ برای بهمن احمدی‌امویی با تحلیل‌های ساده‌اش تنگ شده؛ برای نگاه معصوم و شرم دوست‌داشتنی‌اش هم و برای لحظاتی که فقط حس می‌کرد شاید جایی دل کسی را لرزانده باشد و دنبال دلجویی بود...

خواب دیدم، دور آن میز کوچک نشسته‌ایم؛ نان و پنیر و خیار و گوجه می‌خوریم و او از روزهایی در زندان می‌گوید که بعضی‌ها را" مثل سگ" به خاطر مقاومت و تحلیل‌هایش درمانده کرده بود.]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/09/20/16,35,49/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/09/20/16,35,49/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Azadeh</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Sep 2009 16:35:49 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بازی‌های مسخره</title>
         <description><![CDATA[فیلم « بازی‌های مسخره» (<a href="http://www.imdb.com/title/tt0808279/"> Funny Games</a>) ماجرای زن و شوهر و فرزندشان است که در تعطیلات برای قایق‌سواری و گلف به ویلایشان می‌روند.
 هنوز درست و حسابی در ویلا جا نیفتاده‌اند که مرد جوانی با لباس گلف، برای قرض گرفتن تخم‌مرغ سراغ‌شان می‌رود و با شکستن پی‌درپی‌ تخم‌مرغ‌ها در راه دوباره برمی‌گردد و درخواستش را خیلی مودبانه تکرار می‌کند.

 او می‌گوید که همسایه ویلای کناری باید غذا بپزد و مجبور است این تخم‌مرغ‌ها را به آنها برساند. 
دوست جوان دیگرش هم با لباس گلف به او اضافه می‌شود و با تکرار این درخواست و شکستن مداوم تخم‌مرغ‌ها، بازی عجیبی شروع می‌شود.

 آنها شروع به تهدید و شکنجه و آزار خانواده می‌کنند و در جواب به این سوال که چرا این کار را با ما می‌کنید، می‌گویند چرا نه؟ این دو جوان پل و پیتر بارها به آنها می‌گویند که بازی را خود زن و شوهر با نافرمانی‌شان شروع کرده‌اند.

این آزار به اسم "بازی" شکل می‌گیرد؛ بازی حدس و گمان. بازی دستور و اطاعت. بازی خرد کردن و شکنجه.
آنها به خانه این خانواده تجاوز کرده‌اند ولی می‌گویند اگر به سوالات‌شان مودبانه جواب ندهند، اگر با آنها همبازی نشوند و اگر به آنها احترام نگذارند، رنگ و غلظت بازی را بیشتر خواهند کرد و می‌کنند، تا برنده و بازنده مشخص شود.
 
بازی آنها آنقدر جدی می‌شود که روی زنده یا مرده بودن سه عضو خانواده تا ساعت نه صبح فردا شرط می‌بندند. بعد می‌فهمیم که با 
همسایه ویلای کناری هم همین کار را کرده‌اند و همین بازی را با همسایه بعدی صبح روز بعد شروع می‌کنند.

<img alt="funny games" src="http://azadeh7.net/blog/blogimg/funny2.jpg" width="300"/>
Funny Games by Michael Haneke 2007
 
اما چیزی که در این بازی اعتراف، تجاوز، خشونت، درگیری و قتل، ذهن مرا رها نمی‌کند این است که اگر این خانواده بعد از چندین بار شکستن تخم‌مرغ‌ها دوباره به دو جوان یک شانه سالم تخم‌مرغ می‌داد، این بازی اصلا شروع می‌شد؟ 

آیا این دو جوان که از خشونت و خراش جسم و روح آدم‌ها تا حد جنون لذت می‌برند، درست می‌گفتند که باید از اول با آنها مودبانه و موقرانه برخورد می‌شد و انتظار احترام از یک خانواده ثروتمند داشتند تا آنها را به این روز نیندازند؟

ممکن بود <a href="http://www.imdb.com/name/nm0359734/">میشائیل هانکه</a> در این داستان که دو نسخه <a href="http://www.imdb.com/title/tt0119167/">آلمانی</a> و <a href="http://www.imdb.com/title/tt0808279/">آمریکایی</a> ( نعل به نعل) از آن ساخته، بازی را مثل یک حکومت شکل نمی‌داد که هر جور بخواهد با تو بازی می‌کند و تو اگر همبازی و همراه‌‌اش نشوی، غیرخودی هستی و شکنجه یا کشته خواهی شد؟]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/09/07/21,56,57/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/09/07/21,56,57/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فیلم</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 07 Sep 2009 21:56:57 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درباره قربانی یک ترور</title>
         <description><![CDATA[مازیار بهاری در مجموعه گزارش‌های کوتاه‌اش برای نیوزویک، درباره یک کارگر اصفهانی، فیلم کوتاهی ساخته که قبلا کشتی‌گیر و ورزشکار معروفی در این شهر بوده.
 او که از طرفداران انقلاب بوده، در سال‌های اوج حملات و شلیک‌های خیابانی مجاهدین، یک شب توسط موتورسواری ترور می‌شود، که بدون هیچ حرفی فقط قصد دارد او را با گلوله بکشد؛ زنده می‌ماند اما آن هشت گلوله‌ او را معلول و ویلچر‌نشین می‌کند. 
زین‌العابدین حسن‌زاده به مازیار می‌گوید با همه مشکلاتی که به خاطر معلولیت در این سال‌ها به دلیل هیچ جرمی در زندگی شخصی و کاری‌اش کشیده، از" تروریسم" و " تروریست" متنفر است؛ چه در حادثه یازده سپتامبر، چه درعراق و چه در فلسطین.

او را روی ویلچر می‌بینیم که نماز می‌خواند، با کامپیوتر کار می‌کند و کارهای روزمره‌اش را انجام می‌دهد و رو به دوربین از اعتقادش می‌گوید:« دنیا باید جلوی تروریسم و خشونت را بگیرد و اجازه ندهد بیش از این رشد کند.» 

او هرگز حرفی از انتقام نمی‌زند و اعتقادی به مجازات کسی که او را به این روز انداخته، ندارد. 
زین‌العابدین حسن‌زاده با آرامش و اعتماد به نفس، فقط از آرزویش می‌گوید؛ از روزی که ترور و تروریستی وجود نداشته باشد و کسی به سرنوشت او دچار نشود.

<a href="http://www.youtube.com/watch?v=TduD2eHUv9U">خاطرات روزانه اصفهان: گزارش مازیار بهاری</a>

Isfahan Diary: The Terrorist Victim]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/09/03/18,32,50/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/09/03/18,32,50/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Azadeh</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 03 Sep 2009 18:32:50 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آلن دو باتن، نویسنده‌ای در محل</title>
         <description><![CDATA[در ماه اوت امسال، مسابقه‌ای در بریتانیا آگهی شد با عنوان" نویسنده‌ در محل". به این معنا که هر نویسنده‌ای در یک‌ منطقه برای مدتی آنقدر بماند تا بتواند یک کتاب در آنجا تکمیل کند و در مورد رویدادهای اطرافش بنویسد.

<a href="http://www.alaindebotton.com/"> آلن دو باتن</a> نویسنده سوئیسی، برای رقابت در این مسابقه به فرودگاه هیثرو لندن رفته و قرار است مشاهدات خود از رفت‌و آمد مسافران را در طول یک هفته، پشت میزی در ترمینال پنج بنویسد.
 کتاب جدید او" یک‌ هفته در فرودگاه" قرار است با تصویرسازی ریچارد بیکر ماه آینده منتشر شود. 

<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Alain_de_Botton">آلن دو باتن</a> که در یک خانواده یهودی در سوئیس به دنیا آمده و زبان اصلی‌اش آلمانی و فرانسوی‌ست، از هشت سالگی به مدرسه‌ای در آکسفورد فرستاده می‌شود و زبان انگلیسی را از همان کودکی در بریتانیا یاد می‌گیرد. او در کنار نوشتن، مجری تلویزیون وموسس چند بنیاد و سازمان خلاق هم هست. 

شاید دو کتاب « هنر سیر وسفر» و« پروست چگونه زندگی شما را دگرگون می‌کند» که به فارسی ترجمه شده‌اند، از معروف‌ترین کارهای او بین مخاطبان فارسی‌زبان باشند.
 دو کتاب اخیرش  « رنج و شادی کار»( The Pleasures and Sorrows of Work) و همینطور « ساختار _معماری_ شادی» (The Architecture of Happiness) بین انگلیسی‌‌زبان‌ها، طرفداران زیادی دارند. 

<img alt="Alain de Botton" src="http://azadeh7.net/blog/blogimg/Alain.jpg" width="300"/>
Alain de Botton is spending time as a writer-in-residence at Heathrow

تخصص آقای دو باتن در نگاه فلسفی‌اش هست به عناصر زندگی و بیان ساده و راحت این دیدگاه در کتاب،  مقالات وسری برنامه‌های تلویزیونی‌اش، به نام " راهی برای شادی". 

او سال پیش یکی از موسسان محلی بود به نام " مدرسه زندگی" در مرکز لندن که سبک جدید آموزشی در آن تدریس می‌شود. 

روز جمعه تانیا گلد روزنامه‌نگار و نویسنده گاردین <a href="http://www.guardian.co.uk/uk/2009/aug/21/tanya-gold-alain-de-botton">نوشته بود</a> که برای درآوردن ادای آقای دو باتن به خیابانی در لندن رفته و مقابل ایستگاه شلوغ اتوبوس با لپ‌تاپ و تجهیزات نشسته تا او هم در آن منطقه بشود writer-in-residence. او گفته که حتی به اسم کتاب‌اش هم فکر کرده؛ چیزی شبیه " اتوبوس عاشق" یا " نگرانی و تشویش اتوبوسی"....

او ساعت‌ها در ایستگاه بزرگ و معروف Edgware در شمال لندن نشسته تا شرح حال آدم‌هایی را بنویسد که در ایستگاه منتظر اتوبوسشان هستند. سراغ زن‌ها و مردهای زیادی می‌رود و با آدم‌های جالبی هم روبه‌رو می‌شود که به راحتی در مورد خودشان و شرایط‌شان می‌گویند. انگار منتظر بوده‌اند تا درددل کنند یا از مسائل درونی، کار، روحی و جسمی‌شان حرف بزنند.

خانم تانیا آخر <a href="http://www.guardian.co.uk/uk/2009/aug/21/tanya-gold-alain-de-botton">مطلب‌اش نوشته</a>:« آمده بودم تا ادای آلن دو باتن را در فرودگاه دربیاورم. ساعت‌ها ایستادم و گوش کردم. اما حالا به این نتیجه رسیدم که ما نیاز داریم یک " نویسنده در محل" در تک‌تک ایستگاه‌های اتوبوس در بریتانیا، استخدام کنیم...»

بخشی از برنامه تلویزیونی آقای دو باتن درباره <a href="http://www.ted.com/talks/alain_de_botton_a_kinder_gentler_philosophy_of_success.html">فلسفه موفقیت</a>]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/08/24/23,05,46/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/08/24/23,05,46/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 24 Aug 2009 23:05:46 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جای خالی یک عذرخواهی</title>
         <description><![CDATA[در فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt1283889/">کنعان</a>، خانمی که خانه  بزرگ و قدیمی پدری‌اش به دلیل اشتباه یک شرکت ساختمان‌سازی شیک و معروف، خراب شده، هر روز سراغ مهندسان این شرکت می‌رود و حضوری اعتراض می‌کند و به قول آقایان مهندس کنه می‌شود. 
یک‌روز زن با بغض به مرتضی  یکی از مهندسان اصلی شرکت، می‌گوید: « پولی که دادید، کافی نیست و برای خرید یک آپارتمان کوچک هم جواب نمی‌دهد. مقصر شما بودید که به جای خانه بغلی، خانه ما را نابود کردید. حداقل یک معذرت‌خواهی می‌کردید...»
مرتضی به او جواب می‌دهد:« عذرخواهی باد هواست... اصل، پول هست که دادگاه نهایی‌اش کرده . بقیه‌اش هم به ما ربطی نداره...»

این نوع برخورد با کسانی که در یک ماجرا اصلا مقصر نیستند، ولی دستشان هم به جایی بند نیست، آنقدرعادی شده که حتی گاهی جرات و جسارت اعتراض کردن به حق پایمال‌شده را هم از طرف می‌گیرند و مثل همین نمونه در کنعان، متهم‌ می‌شوند به شوراندن و سردستگی گروهی از معترضان.

حميدرضا ابراهيم‌زاده در روزنامه اعتماد در مورد همین فرهنگ<a href="http://www.etemaad.ir/Released/88-05-31/213.htm#156428"> "عذرخواهی نکردن مقامات"</a> با اشاره به ریزش تونل توحید، نوشته: «... انتظار بسياری از شهردار خوش‌صحبت و خوش‌پوش تهران که منتقد جدی سياست های جاری کشور است و به عنوان آلترناتيو نگاه های موجود در کشور شيوه مديريت و عملکرد خود را عرضه می‌کند، اين بود که حداقل تقصير شهرداری را بپذيرد و برای تفاوت با آنهايی که منتقد عملکردشان است از مردم تهران عذرخواهي کند... نه آن زمان که ساختمان مخروبه روی سر هفده نفر خراب شد و نه امروز که خيابان نواب دهان باز می‌کند و يک نفر را می‌بلعد، هرگز شهردار تهران از مردم عذرخواهی نکرد. ملاک تفاوت در حرف زدن نيست بلکه در عمل کردن است.»]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/08/22/17,47,44/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/08/22/17,47,44/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 22 Aug 2009 17:47:44 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مردم بی‌تابانه می‌رفتند تا بمیرند</title>
         <description><![CDATA[<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE_%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%A8">شاهرخ مسکوب</a> در کتاب " روزها در راه" که یادداشت‌های روزانه‌اش از سال 57 به بعد است، نوشته: 

"... مردم اینبار اگر بناست بمیرند، می‌خواهند مرگ‌شان را خودشان انتخاب کنند. به اراده بمیرند؛ نه آنکه در زندگی مرده باشند.
 این است که با این شتاب به میدان می‌شتابند. " چگونه مردن" را یافته‌اند؛ موهبتی که نمی‌شناختند. برای درست زندگی کردن اول باید " درست مردن" را دانست.
 وقتی که بر مرگ غلبه کنی زندگی را به دست آورده‌ای. و انقلاب وقتی پیروز شد که هیبت مرگ فرو ریخت، که مرگ خلع سلاح شد. 
مردم بی‌تابانه می‌رفتند تا بمیرند. در جذبه پریشان و بی‌خویشتن آنها زندگی و مرگ یکی شده بود."]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/08/03/16,59,04/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/08/03/16,59,04/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 03 Aug 2009 16:59:04 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>....</title>
         <description>* ثقل زمین کجاست؟
من در کجای جهان ایستاده‌ام؟
با باری از فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من!
من در کجای جهان ایستاده‌ام؟


* شعری که خسرو گلسرخی روز محاکمه‌اش در دادگاه خواند.</description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/08/01/16,47,39/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/08/01/16,47,39/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شعر</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 01 Aug 2009 16:47:39 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به خاطر یک فیلم بلند لعنتی*</title>
         <description><![CDATA[«قلدرمابی، آن روحیه تمام‌خواه، آنچه ... روحیه توتالیتر است ما مردم فلک‌زده عقب‌افتاده شرقی آسیایی را سراپا فراگرفته است و در ژن‌ها و خون و مویرگ‌هایمان نفوذ کرده و به این زودی‌ها هم از میان‌رفتنی نیست. 

این هیچ ربطی به حکومت و دولت و استبداد و این حرف‌ها ندارد و تمام بدبختی ما مردم نیز از همین روحیه سرچشمه می‌گیرد.
 این فردیت قلابی، خودمدار، خودبین، خودخواه و کینه‌توز و پر از توهم و کج‌بینی، که همیشه حق را به خودش و قبیله خودش می‌دهد، خودم، من، من، و دیگری را دشمن و خصم خود می‌داند که باید از سر راه برداشته شود، کشته شود یا مطیع گردد.

فرقی نمی‌کند. دیگری، غیر و غریبه است، همان تاتاری است که به اجداد ما حمله کرد و همه را از دم تیغ گذراند. همان وحشی بی‌سروپا و اجنبی صفت است که دودمان و شهر و دیار ما را بی‌سبب ویران کرد و سوزاند و از کله اهالی مناره ساخت.
این همان دیگری است، غریبه‌ای که حمله می‌کند، مهار و مطیع می‌کند و سپس چشم در می‌آورد. یک تپه پر از چشم. چه کیفی می‌کند این جد اندر جد بزرگوار من و چه حالی دارد وقتی مردم فلک‌زده بدبخت را یک به یک به صف می‌کند، چشم‌های آنها را در می‌آورد و همه را به خاک سیاه می‌اندازد. 
زن‌ها، بچه‌ها، خانواده را هم همه کور و مجروح، همانجا به عنوان ناظر و شاهد نگاه می‌دارد تا بیشتر زجر بکشند... 

این عشق و شور به زجر دادن دیگری، این را از کجا آورده‌ایم، از کجا آمده است و چرا این چنین طولانی دوام آورده...»



<em>* بخشی از اولین رمان و جدیدترین کتاب داریوش مهرجویی</em>]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/07/24/14,25,52/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/07/24/14,25,52/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">کتاب</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 24 Jul 2009 14:25:52 +0100</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>امید چیز خطرناکیه</title>
         <description><![CDATA[در فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0111161/">رهایی از شاوشانک</a>، مورگان فریمن( رد) بعد از شنیدن حرف‌های مثبت، پرانرژی و پراز زندگی تیم رابینز( اندی) که به جرم کشتن همسر و معشوق‌اش نوزده سال را در زندان می‌گذراند، <a href="http://www.imdb.com/title/tt0111161/quotes">می‌گوید</a>:« بگذار یک چیزی را برات روشن کنم، رفیق. امید چیز خطرناکیه، امید می‌تونه یک آدم رو دیوانه کنه.»

اما چند وقت بعد اندی دوفرِین(تیم رابینز) که نوزده سال تنها و در سکوت، برای فرار از زندان، تونلی کنده بود و از گند و کثافت  فاضلاب و دشت و بیابان، گذشت تا آزاد شود، در نامه‌ای  به "رد" که مدت‌ها بعد از فرار او آزاد شد، می‌نویسد: « یادت باشه "رد"، امید چیز خوبیه، شاید بشه گفت بهترین چیزها... و چیزهای خوب هیچ‌وقت نمی‌میرند.» 

اندی قبلا به رد درباره امید می‌گفت:« جاهایی توی این دنیا هست که از سنگ ساخته نشده. یک چیزی درونت هست که اونها نمی‌تونن بهش برسن، دستشون هم بهش نمی‌رسه. اون مال توئه.»

- Let me tell you something my friend. Hope is a dangerous thing. Hope can drive a man insane.

- Remember Red ... Hope is a good thing ... maybe the best of thing ... and no good thing ever die.

- There are places in this world that aren't made out of stone. That there's something inside... that they can't get to, that they can't touch. That's yours. Its Hope.]]></description>
         <link>http://azadeh7.net/2009/07/12/21,31,38/</link>
         <guid>http://azadeh7.net/2009/07/12/21,31,38/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Azadeh</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 12 Jul 2009 21:31:38 +0100</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
