June 27, 2009

دروغ‌های واقعی

محمد سعید الصحاف، آخرین وزیر اطلاع‌رسانی در زمان حکومت صدام بود. او در روزهای ورود نیروهای آمریکایی به عراق، هرنوع حمله یا رسوخ " حتی یک آمریکایی بی‌ایمان" را تکذیب می‌کرد.

در کنفرانس مطبوعاتی با حضور خبرنگاران بین‌المللی درحالیکه صدای انفجار بمب تا داخل سالن می‌رسید و دود همه شهر بغداد را گرفته بود، او تاکید می‌کرد که عراق در امن و امان است و عراقی‌ها در حال قتل‌عام مهاجمان هستند و آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها پشت مرزها چاره‌ای جز خودکشی و نابودی خودشان ندارند و ما هم برای این کار تشویق‌شان می‌کنیم.

Sahaf

آقای صحاف، در مدتی که با لباس نظامی و چهره‌ای کاملا جدی مقابل ده‌ها دوربین قرار می‌گرفت با لحنی پر از تحقیر و توهین از "دشمنان" یاد می‌کرد و آمریکایی‌ها را " اوباش و آل کاپن‌هایی" می‌نامید که تصور می‌کنند، می‌توانند به خاک عراق پا بگذارند و بریتانیایی‌ها هم " به یک کفش کهنه نمی‌ارزند."

معروف است که او به خاطر انفجار بمب و تیراندازی، زمانی که نیروهای آمریکایی در عراق بودند، از خبرنگاران عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت که باید با اشرار که از خارج می‌آیند مبارزه کنند ولی بغداد همچنان عاری از هر نیروی غیرعراقی است.

اعتماد به نفس صحاف و بلوف‌های رنگارنگش از او چهره بانمکی ساخت که تبدیل به سمبلی در جهان عرب و غیرعرب شد؛ از او به عنوان فرد سمجی یاد می‌کردند که به هیچ عنوان حقایق را تایید نمی‌کند و زیر بار هیچ به اصطلاح " فَکت"ای نمی‌رود.

سعید الصحاف با آن همه انرژی و شور و اشتیاق‌اش هنوز در ذهن خیلی‌ها مانده که روزهای درگیری و جنگ در عراق و پیروزی نیروهای ائتلاف، دروغ را به راحتی به خورد رسانه‌ها می‌داد؛ وقتی از او می‌پرسیدند منابع‌ات برای افشای این اسرار چیست؟ جواب می‌داد: منابع موثق و تایید شده و الجزیره و رسانه‌های عربی را سرزنش می‌کرد، که از آمریکا پول می‌گیرند و خبرهای دروغ می‌سازند.

او حالا با موهای سفید و قیافه‌ای شکسته سال‌هاست که با خانواده‌اش، در امارات زندگی می‌کند. هنوز هم گاهی بعضی رسانه‌ها دوست دارند با او گفت‌وگو کنند. برای این کار او مبلغ زیادی می‌گیرد تا از شرایط آن روزهای سال 2003 در عراق بگوید.
حالا که از او می‌پرسند چرا اینقدر واقعیات را جور دیگری تعریف می‌کردی و کاملا وارونه جلوه می‌دادی، می‌گوید: « من به وظایف‌ام به شکل کاملا حرفه‌ای در حوزه ارتباطات عمل می‌کردم.»

اما او با آن همه دروغی که می‌بافت و در رسانه‌ها به طنز از آنها یاد می‌شد یا جواب‌های نادرستش به سوالات خبرنگاران، هنوز یک شخصیت محبوب، طنز و بامزه است که با ایمان به همه گفته‌هایش مدام تاکید می‌کرد "دروغ" درعراق ممنوع است و صدام هیچ دروغی را در هیچ شکلی برنمی‌تابد.

او هنوز هم معتقد است هیچ چیزی غیر از واقعیات نگفته و این " دشمنان" بودند که به رسانه‌ها پول می‌دادند تا خبرها و تحلیل‌های مورد نظرشان را منتشر کنند.

June 20, 2009

روزهای تلخ

در روزهای جنگ غزه، یک‌بار برای همدردی، به دوست فلسطینی‌ام گفتم: شرایط سخت مردمش را درک می‌کنم.

او آن روزهایی که غزه در آتش می‌سوخت و هیچ راهی برای کمک به مردمش نبود، گفت:« امکان ندارد بتوانی درک کنی؛ وقتی همه مرزهای کشورت بسته است و راهی برای فرار نداری... برق را قطع کرده اند... وقتی دسترسی به تلفن، اینترنت و هیچ فریادرسی نداری... وقتی از درودیوار بر سر مردمت آتش می‌بارد... چطور می‌توانی یک فلسطینی را درک کنی؟»

او با بغض می‌گفت:« چطور می‌توانی درک کنی گلوله و بُمب، جواب این است که کشور و زمین‌ات را می‌خواهی...و زندگی خانواده، فرزندان و نسل بعد برایت مهم است؟ تا به حال شده با دست خالی، طعم ترس را زیر طوفان هلیکوپترهایی که تهدیدت می‌کنند و گلوله‌هایی که از غیب در سینه عزیزانت می‌نشینند، حس کنی؟»

تا امروز، دیگر هیچ‌وقت نتوانسته بودم صادقانه با او همدردی ‌کنم.

June 13, 2009

اعتماد کرده بود

خواهر٢٤ ساله‌ام تحریمی بود. وقتی تا آخرین مهلت روز جمعه در شهر چرخیده و صف‌های طولانی، مردم متبسم و نگاه‌های امیدوار را دیده و اسم مشترکی را شنیده بود که موضوع رای‌شان بوده، بالاخره تصمیمش را گرفت. آن شب از اینکه سه ساعت در خلوت‌ترین صف یک مدرسه ایستاده بود، شاد بود. می‌گفت حق با من است که اگر حضور مردم زیاد شود، احتمال تقلب بسیار کمتر می‌شود.
ساعت‌ها حرف و استدلال من به اندازه چشم‌های خودش و دیدن صف‌های طویل در حوزه‌های رای که به مهربانی مردم مدام اضافه می‌کرد، موثر نبود تا به قول خودش دست از " تفکر احمقانه تحریم" بردارد.

election1.jpg

اما حالا من احساس گناه می‌کنم؛ از اینکه به شعور، احساس و قدرت تحلیل او - حتی در صورت درست بودن آمار- به عنوان یکی از آن سیزده میلیون و اندی انسان که رای داده به فرد مورد نظرش، ذره‌ای احترام گذاشته نمی‌شود و جواب برگه رای‌اش چماق است و ناسزا و خشونت.
نگرانم چون او هم مثل خیلی از هم‌سن وسالانش، دیگر به هیچ فعالیت اجتماعی اعتماد نخواهد کرد.

May 10, 2009

آنهایی که کارشان را دوست دارند

این مرد را دوست دارم چون توانسته مرا مشتری وضعیت هواشناسی قاره‌های مختلف کند. هواشناسی اصلا برایم جذاب نیست، رفتار و حرف زدن و نگاه این سینیور Guillermo Arduino برایم جالب است؛ وقتی با آن لهجه اسپانیایی از طوفانی می‌گوید که قرار است جنوب آمریکا را نابود کند، نگرانی و پریشانی را از لحن و کلماتش می‌گیرم. وقتی هوای آفتابی را پیش‌بینی می‌کند که احتمالا چند روزی شمال اروپا را می‌گیرد، سرزنده و شاد می‌شود.

Guillermo Arduino

او کارش را دوست دارد. این را می‌توانم از اجرایش بفهمم. از نحوه بیان کردن درجه سانتیگراد و فارنهایت یا جهش باد و بورانی که با عشق و ایمان به زبان می‌آورد. از برق چشمانش...
دنبال بهانه‌ای است که اتفاق خاص خبری را ربط دهد به وضعیت هوا؛ اگر پروازها لغو شوند، او حتما در فرودگاه‌های مختلف بین مسافران و خلبان‌ها و کارشناسان می‌گردد تا دلایلش را برای مردم توضیح دهند. اگر ویروس خطرناکی یک منطقه را بگیرد، او می‌رود در محل تا ارتباطی بین شرایط آب و هوایی آن منطقه با رشد ویروس پیدا ‌کند...

من این مرد را دوست دارم چون دوست داشتن کارش را با کلمات خودی و معمولی و جملات صمیمانه‌ به من منتقل می‌کند و یادم می‌اندازد که نمی‌توانم فرید زکریا را با آن نخوت و رفتار رئیس‌مابانه‌اش، حتی در حال گفت‌وگو با مهمترین مقامات، دوست داشته باشم...

photo from: CNN Observation

May 8, 2009

Horse whisperer

womanhorse.jpg
Woman and her Horse

May 2, 2009

زن در "چند روز بعد "و "کنعان"

یکی از مشکلات من با فیلم "چند روز بعد" ساخته نیکی کریمی این هست که به نظرم قصد دارد با تحکم و تصنع، ظلم و ستم بر زنان را نشان دهد.

شاید نیکی کریمی برای سیگار کشیدن در خیابان مساله داشته و بارها تذکر شنیده. شاید همسایه مردش با ماشین گنده و جاگیرش در پارکینگ آزارش داده. شاید واقعا این تجربه‌ها را داشته و پنچر شدن ماشینش در خیابان ده‌ها مزاحمت خیابانی برایش ایجاد کرده.

اما هیچ‌کدام ازاین صحنه‌ها در فیلم او، مرا به اندازه صحنه‌ای که مانی حقیقی در کنعان از زورگویی به یک زن نشان می‌دهد، درگیر نمی‌کند.

کنعان
نمایی از فیلم کنعان

حقیقی، صحنه‌ای را کارگردانی کرده که یک راننده وانت قصد دارد به زور از خیابان یک‌طرفه عبور کند و با بوق و داد و فریاد خودش و بقیه عابران به مینا( راننده زن) دستور می‌دهند، از مسیر درست خودش دنده عقب برود تا راننده مرد، به راهش ادامه دهد.
استیصال، بغض، نم اشک و تنهایی مینا در آن صحنه، نشان دهنده همه این تنهایی، سختی‌ها و مشکلات زنی است که قصد دارد برای آزادی و راحتی‌اش مبارزه کند.

اگر کنعان را تا حدی دوست دارم، به این دلیل هست که به شعور، سطح فکر، قدرت تحلیل و دیدگاهم به مقدار زیادی احترام گذاشته می‌شود.

April 26, 2009

From day to day

key

Zdenek Miler...

April 23, 2009

رأی می‌دهم

چهارسال پیش یکی دو نفر که ایده تحریم انتخابات را داشتند، بعد از مشخص شدن نتیجه اینور و آنور گفتند و نوشتند که : « دفعه بعد کسی حرف تحریم را زد نشانش دهید تا لگدبارانش کنیم...» آنها گفته بودند دوره بعد حتما وارد گود می‌شوند.
یک دوره گذشت. خیلی از آن تحریمی‌ها و مشوقان شرکت نکردن در انتخابات که نتیجه را دیده‌اند، حالا چه خواهند کرد؟

امسال که می‌خواهند رای بدهند، انتخابشان با چهارسال پیش چه فرقی دارد؟ آقایی که قرار است اسمش را در برگه رای بنویسند، چه فرقی با آقایی دارد که امروز رئیس جمهور است؟

شیک‌تر می‌پوشد؟ به حرف‌هایش فکر می‌کند؟ بازی با کلمات را بهتر بلد است؟ اهل هنر و فرهنگ هست و درد هنرمندان را می‌فهمد؟ کارنامه معماری اسلامی و ایرانی‌اش پربار است؟ یا اینکه همانقدر کلی حرف می‌زند و به هرحال شعار انتخاباتی برای خودش دارد که معلوم نیست عملی کردن چه بخش‌هایی اش دست خودش باشد و در خاطره بعضی از مردم شرافت و ساده‌زیستی و خاک‌ساری‌اش باقی مانده؟
چهارسال پیش نوشتم آقای معین شریف‌تر و ساده‌تر از این است که وارد این بازی‌ها شود؛ حالا همین را در مورد گزینه جدید امسال _ میرحسین موسوی_ می‌گویند.

معین کاریزما نداشت. دانشگاهی بود. بین دانشجویان و قشر خاصی مطرح بود. حالا شرایط گزینه جدید و تازه نفس امسال‌مان چه فرقی با او دارد؟ اصلا امیدی به پیروزی هست؟

من امیدی ندارم چیزی به اسم اصلاحات در ایران جلو برود. تعیین کننده سرنوشت کشورم هم نیستم؛ ولی انتخاب دیگری هم ندارم...
می‌خواهم رأی بدهم ولی هیچ گزینه‌ای در پیش رو ندارم که با فراغ بال و آرامش و امید، اسمش را بنویسم و با اعتماد به نفس برگه را در صندوق بیاندازم.

گزینه‌هایم مثل سال‌های قبل ( غیر از یک‌دوره) انتخاب بین بد و بدتر است. روش نادرستی که دیگر به آن عادت کرده‌ایم.

ای کاش بعد از روشن شدن نتایج انتخابات امسال، آن کسانی که آماده لگدزدن به تحریمی‌ها بودند، از تغییر ایده و نگاهشان پشیمان نشوند.

April 20, 2009

Gardening

gardening

April 17, 2009

ساکت بچه!

خبرنگار برنامه پارازیت در شبکه خبر به مدرسه پسرانه‌ای در تهران رفته. بچه‌ها سرشار از انرژی و عشق فوتبال بعد از یک نمایش دویدن و پاس دادن توپ برای بینندگان، با لباس ورزشی پشت نیمکت‌های قهوه‌ای و خاکستری مدرسه به زور نشسته‌اند تا نوبت‌شان برسد و سوالی از " فوتبالی‌های حرفه‌ای" بپرسند.

بعضی قبلا به سوال‌شان فکر کرده‌اند و و در مورد اینکه "چطور می‌توانند قهرمان آسیا شوند"، می‌پرسند. بعضی هم در همان لحظه چیزی به ذهنشان می‌رسد.
پسربچه با گرمکن سبزرنگ سعی می‌کند میکروفن را محکم از خبرنگار بگیرد ولی او اجازه نمی‌دهد بچه هشت، نه ساله مستقل میکروفن به دست جلوی دوربین بایستد. برای همین پسرک هول شده و سوال‌اش را فراموش می‌کند اما بقیه که زمان را برای خندیدن به جملات دستپاچه و بریده پسرک پیدا کرده‌اند، از پشت نیمکت‌ها بلند می‌شوند، داد می‌زنند و سوال‌شان را می‌گویند.

خبرنگار ناگهان میکروفون را عقب می‌کشد و فریاد می‌زند:« مگه نگفتم ساکت بشینین تا من بیام پیشتون..ساکت...می‌گم ساکت شو...برو بشین سرجات بچه...»

تمام این صحنه پر از فریاد، به‌ فرمان آوردن، تحکم و توهین - که ضبط شده است، نه زنده - رو به دوربینی اتفاق می‌افتد که او چند دقیقه قبل با لبخند جلویش ایستاده بود و از گزارشش در مورد بچه‌های عاشق فوتبال در مدارس ایران و بازیکنان " گل کوچیک" در کوچه‌ها می‌گفت که باید قدرشان دانسته شود و حواسمان به روح و خواسته آنها باشد؛ چون " سرمایه‌های ورزش" ایران هستند.

www.flickr.com

تماس


azadehhaft[at]gmail[dot]com