July 6, 2010

بیماری قدرت

« سخت‌ترین دیکتاتوری که می‌توانی از او متنفر باشی، دیکتاتور درون خودت است.»

این را جولیو آندروتی، نخست‌وزیر پیشین ایتالیا گفته است که هفت بار از سال ۱۹۴۶ به این مقام رسید. از او به عنوان یکی از فاسدترین سیاستمداران ایتالیا یاد می‌کنند.
مردی کوتاه با قوزی بزرگ، چشمانی ریز و نگاهی مرموز که برای تداوم دوران نخست‌وزیری‌اش دست به هر کاری می‌زد.

در زمان فعالیت سیاسی او، بعضی روزنامه‌نگاران و سیاستمداران، در حادثه‌های مختلف کشته می‌شدند.
آندروتی از سال ۱۹۴۷ تبدیل به بخش ثابت تشکیلات سیاسی در ایتالیا شد و با سقوط مداوم دولت‌ها و روی کار آمدن دولت‌های جدید، درمقام نخست‌وزیر، وزیر خارجه یا وزیر کشور چهره غیرقابل جابه‌جایی این تشکیلات بود.
در آخرین روزهای وزارت‌اش، رسانه‌ها شروع به نوشتن کردند؛ لقب « شاهزاده تاریکی» را به دلیل ارتباط تنگانگ‌اش با مافیا به او دادند.
با همه محدودیت‌ها و سانسور، از فضای دیکتاتورمابانه‌ای گفتند که او ایجاد کرده است.

آن روزها، پای این نخست‌وزیر به بازپرسی‌ و دادگاه‌های مختلف کشیده شد.
او روزنامه‌نگار و آدم‌های مختلفی را کشت و برایشان گل فرستاد و مرگ‌‌اشان را به خانواده‌اشان تسلیت گفت. آندروتی، تلاش کرد اتهاما‌ت مربوط به ارتباط ‌اش با مافیا را رد کند، ولی موفق نشد. او بعد از برکناری از کارش، تبدیل به سناتور مادام‌العمر شد.

andreotti

فیلم il Divo ( ستاره) درباره روزهای آخر وزارت اوست. پائولو سورنتیونو این فیلم را با نگاهی نسبتا طنزآمیز ساخته. آندروتی که حالا همراه سیلویو برلوسکونی است و در چند مجله، مقاله سیاسی می‌نویسد در مورد این فیلم گفته نگاه انتقادی فیلم را نمی‌پذیرد.
کارگردان این فیلم اما در مورد واکنش آندروتی که بر چند رسانه در ایتالیا نظارت دارد، گفته همین عصبانیت او یک دستاورد است.

آقای آندروتی یک جمله معروف دیگر هم دارد: « قدرت یک بیماری است. کسی که به آن مبتلا شود دیگر معالجه نخواهد شد.»


May 21, 2010

کارهای قبل از مرگ

کارهایی که باید قبل از مُردن انجام دهم:

۱-به دخترهایم، بارها بگویم که دوست‌شان دارم.

۲- برای شوهرم، یک همسر جدید پیدا کنم که بچه‌ها هم دوستش داشته باشند.

۳- برای تولد هر سال بچه‌ها تا هجد‌ه‌سالگی‌شان، یک پیغام روی نوار کاست ضبط کنم.

۴- یک پیک‌نیک اساسی در ساحل Whale bay برگزار کنیم و خوش بگذرانیم.

۵-هر چقدر که می‌خواهم دود کنم و بنوشم.

۶-هر چه به ذهنم می‌رسد، بگویم.

٧-با مردهای دیگر تجربه‌های جدید پیدا کنم تا بفهمم خوا..بیدن با دیگران چه شکلی است.

۸- کاری کنم که یکی عاشقم شود.

۹- بروم و پدر را در زندان ملاقات کنم.

۱۰- ناخن مصنوعی بکارم و یک کاری با موهایم بکنم.

از فیلم؛ زندگی من، بدون من

My life without me
by: Isabel Coixet


تریلر فیلم



May 12, 2010

یک جُرم، دو متهم

نیویورک، میدان تایمز

بمب در ماشین، خنثی می‌شود و بمب‌گذار دستگیر. رسانه ها و پلیس، اسم‌اش را اقدام تروریستی می‌گذارند. دادستان و وزیر دادگستری ایالات متحده آرام آرام اطلاع رسانی می‌کند و ابتدا از سرنخ‌ها می‌گوید و هر روز به میزان شهود و مدارک اضافه می‌شود تا وقتی اعلام می‌کنند بمب‌گذار را دستگیر کرده‌اند؛ یک آمریکایی پاکستانی‌تبار. فیصل شهزاد، جوان ٣٠ ساله متولد پاکستان این روزها زیر نظر ده‌ها کارشناس و متخصص در کنار پلیس در حال بررسی است؛ بررسی اینکه چرا جوانی تحصیل‌کرده در آمریکا باید به مرحله‌ای برسد که در پررفت‌وآمدترین منطقه شهر، بمبی را منفجر کند. در ساعتی شلوغ که می‌توانست منجر به کشته شدن ده‌ها انسان شود.

شاید بعد از این انفجار ناکام، سر از گوانتانامو دربیاورد. شاید هم حبس ابد بگیرد. به هر حال اقدام او منجر به آسیب رسیدن به کسی نشده و جامعه‌شناسان و جرم‌شناسان با دید دیگری این مورد را مطالعه می‌کنند.

تهران، پارکینگ نزدیک یکی از پادگان‌های س.پ.اه

بمب زیر یک ماشین منفجر می‌شود ولی کسی آسیب نمی‌بیند. بمب‌گذار دستگیر می‌شود. از ابتدا در مورد حکم نهایی‌اش بحث است. دادستان و دادگاه و قاضی از حکم اعدام‌اش می‌گویند.
شیرین علم‌هولی، جوان ٢٨ ساله، سواد ندارد و فارسی نمی‌داند.
به وکیل‌اش می‌گوید از حرف‌های بازجوها به فارسی چیزی درک نمی‌کرده و تازه در زندان در حال یادگیری نوشتن و خواندن است. اما تاکید می‌کند به خاطر فقر و دلایل دیگر مجبور بوده بمب را منفجر کند ولی زمانی دکمه کنترل بمب را فشار داده، که به کسی آسیبی نرسد.
او با بی‌خبری خود و خانواده، اعدام می‌شود. روز بعد مادر و خواهرش هم دستگیر می‌شوند و جسد به خانواده تحویل داده نمی‌شود.

وکیل او می‌پذیرد که اتهام او طبق قانون مجازات، محاربه بوده اما به حکم اعدام اعتراض می‌کند و معتقد است دادگاه می‌توانست در نهایت برای « تبعید» شیرین حکم صادر کند.

هنوز از جرم‌شناسان، جامعه‌شناسان و کارشناسان خبری نیست تا روی موردی کار کنند که از اجبار در منفجر کردن یک بمب می‌گوید ولی منتظر نشسته تا فضا خلوت شود و انسانی آسیب نبیند.

_ قصدم از آوردن این دو نمونه کنار هم، گل و بلبل نشان‌دادن اوضاع دادرسی در آمریکا نیست. دو اتفاق مشابه، در زمان نزدیک به‌هم، از سوی دو کشور واکنش‌های مختلفی داشته‌اند. شیوه برخورد و هزینه‌هایی که دو سیستم مختلف، برای این اتفاق می‌دهند متفاوت است.

May 5, 2010

بخشش

مسوول تیم محافظان نلسون ماندلا در روزهای نخست ریاست‌جمهوری او به اتاق‌اش می‌رود تا به حضورچند محافظ سفیدپوستی که برای ریس جمهوری قبلی کار می‌کردند، اعتراض کند.

ماندلا از او می‌پرسد مگر قبلا نگفته بود کمبود نیرو دارند و باید چند نفر به نیروهای تیم حفاظت اضافه شوند؟

اما منظور مسوول تیم امنیت رئیس‌جمهوری، اصلا چند مرد سفیدپوست نبوده. برای همین ماندلا جواب می‌دهد: « گوناگونی و رنگارنگی ملت Rainbow Nation از همین جا شروع می‌شود. مصالحه و تفاهم از همین جا شروع می‌شود.» و به اتاق خودش اشاره می‌کند.

رئیس سیاه‌پوست تیم محافظان شاکی می‌شود: همین چند وقت پیش، اینها می‌خواستند ما را بکشند. ( اشاره‌اش به آپارتاید آفریقای جنوبی است.)

ماندلا می‌گوید: می‌دانم. « بخشش» هم از همین جا شروع می‌شود. بخشیدن، روح را آزاد و رها و ترس را پاک می‌کند. برای همین، بخشش سلاح قوی‌ست. *

تیم محافظان سفید و سیاه ماندلا از همان ابتدا شعارهای او را برای یک‌دست کردن کشورش، عملی می‌کند. مردم از همان روزهای اول می‌بینند که او اصلاح و بخشش را از اتاق کار خودش شروع کرده.

و بعد برخی در گوشه و کنار گفتند و نوشتند، نلسون ماندلا بعد از ۲۷ سال زندگی در یک سلول تاریک و تنگ بیرون آمد، به قدرت رسید و کسانی که او را به زندان انداخته بودند، بخشید.



* از فیلم شکست‌ناپذیر (Invictus) ساخته کلینت ایست‌وود


می‌توانید این صحنه یک‌دقیقه‌ای را اینجا ببینید:

April 28, 2010

کار، سخت‌تر از زندگی

فیلمبردار دست‌اش را روی قلب‌اش گذاشته و می‌گو‌ید: صدای ضربان قلبم را می‌شنوم.

او از ترس و هیجان ِ دیدن اژدهای کومودو، سوسماری که با یک گاز گرفتن سطحی می‌تواند بوفالویی را زمین بزند و با دندان‌ خودش و همراهان‌اش تکه‌تکه‌اش کند، حرف می‌زند.

ترسیده و می‌لرزد اما دست‌اش از دوربین جدا نمی‌شود و چشم‌اش از ویزور. اژدها، از کنارش چنان رد می‌شود که با پوستش دیواره لنز را لمس می‌کند. ولی آقای فیلمبردار با نفس‌های بریده، تکانی نمی‌خورد تا این لحظه عبور پرخطر را هم ثبت کند.

در بخش دیگری از مجموعه مستند « زندگی» که بی‌بی‌سی در ده قسمت تهیه کرده، فیلمبردار با دوربین‌اش روزی ۱۱ ساعت را در چادر کوچکتر از قد‌ش، می‌گذراند تا استرس پرنده کوچک از حضور یک غریبه تمام شود.

سه هفته زیر باران و طوفان، با یک دوربین و سه‌پایه، بدون آذوقه کافی، ساعت‌ها چمباتمه می‌زند و چشم‌اش را به ویزور می‌چسباند تا Vogelkop Bowerbird رنگ‌های مورد علاقه‌اش را مقابل آلاچیق کنار هم بچیند و با سلیقه اطراف‌اش را طراحی کند و منتظر پرنده ماده بماند؛ و عاقبت، روز بیست‌ویکم از چادر بیرون می‌آید و از خوشحالی فریاد می‌زند که لحظه را گرفتیم... لحظه‌ جفت‌گیری که انتظارش را می‌کشید، ۱۰ ثانیه هم نمی‌شود.

Vogelkop bowerbird
Vogelkop bowerbird/ عکس از بی‌بی‌سی


در هر قسمت از مجموعه Life، بعد از ۵۰ دقیقه فیلم در مورد یک رسته از حیوانات، ده دقیقه پشت‌صحنه وجود دارد که تا حدی به سوالات بیننده درباره نحوه گرفتن نماها، تکنیک‌ها و نوع فیلمبرداری و کار اعضای گروه جواب می‌دهد.

ولی در هیچ‌کدام از این ده بخش به سوال‌های من جوابی داده نمی‌شود؛
چطور ممکن است یک نفر آنقدر کارش را دوست داشته باشد که برای لحظاتی سلامت و زندگی خودش را هم فراموش کند و مرگ را بر گرفتن لحظاتی از زندگی یک جانور ترجیح دهد؟

چطور می‌شود که یک سری از آدم‌ها حاضرند برای چند ثانیه نما از یک پرنده، حشره یا ماهی هفته‌ها وقت بگذارند، ساعت‌ها منتظر نور دلخواه شوند و روزها و شب‌ها را در دشوارترین و ناگوارترین حالت بگذارند؟

چطور است که وقتی همان یک لحظه.. همان آن را می‌گیرند، فراموش می‌کنند در چه وضعیت خطرناک، سخت و دشوار و کشنده‌ای قرار داشتند و رو به گروه می‌گویند: We're Done!

بیشتر، درباره مجموعه مستند «زندگی»:

□ ده قسمتِ حدود یک ساعت است که ده دقیقه آخر هر بخش، پشتِ‌صحنه است.


□ ساخت‌اش ۴سال طول کشیده که یک سال اولش به تحقیق گذشته.


□ شاید پرخرج‌ترین مجموعه مستندی باشد که تا حالا ساخته‌شده، با بودجه‌ای حدود ١٠ میلیون پوند.


□ تمام‌اش با دوربین‌های اچ‌دی و بدون استفاده از فیلم (کاملا دیجیتال) ساخته شده.


□ کانال دیسکاوری آمریکا نسخه‌ای از آن را خرید و در آمریکا با صدای اُپرا وینفری (راوی) پخش کرد.


□ بعضی رفتارهای حیوانات برای اولین بار است که در این مجموعه فیلم‌برداری شده.


□ خیلی صحنه‌ها مثل دویدن «مارمولک مسیح» بر آب و پرش ماهی‌های پرنده، با دوربین‌های فوق سریع با سرعت ٨هزار فریم در ثانیه فیلم‌برداری شده.


□ دیدن‌اش با کیفیتِ پایین ِ صدا و تصویر، حکم ِ محاربه با سازندگان‌‌اش را دارد.

March 31, 2010

ساحره ‌سوزان

زنی یونانی قرن‌ها پیش به عنوان یک فیلسوف، ستاره‌شناس و ریاضی‌دان در شهر اسکندریه تدریس می‌کرد. پایگاه او کتابخانه و دانشگاه بزرگ و معروف اسکندریه بود. در برخی نقاشی‌ها کلاس‌های پررونق‌اش دیده می‌شود که پر ازمردان دانشجویی است با ملیت‌های مختلف.

هیپاتیا، علاوه بر علوم مختلف، از پدرش که استاد دانشگاه اسکندریه در قرن چهارم میلادی بود، سخنوری و خطابه را هم آموخته بود. سفرهای زیادی کرد، خواند و نوشت، اختراع کرد، در جبر و هندسه مسائل جدیدی را مطرح کرد، مدرس شاگردانی شد که بعدها مناصب بزرگی در اداره کشور به دست آوردند... و هیچ‌وقت ازدواج نکرد.

Pythagoras
تصویر خیالی هیپاتیا اثر رافائل



شاید همه اینها باعث شد کلیسا در آن زمان او را ساحره بداند و به جرم جادوگری و ف.ح.شا، نابودش کنند.
در مورد روش کشتن او، نحوه سنگسار، سوزاندن‌ و قتل و چرخاندن‌اش در شهر روایت‌های تاریخی مختلفی وجود دارد.
آن زمان، یک زن به دلیل دانش عمیق، به خاطر داشتن شاگردان فراوان از سراسر دنیا، به علت نظریات مختلف‌‌اش در مورد ستارگان و گردش زمین به دور خورشید که بر خلاف نظر کلیسا بود و تلاش برای زدودن خرافات از ذهن مردم، به اتهام جادوگری به مرگ محکوم شد.

در برخی روایت‌های تاریخی این جملات از روحانیان مسیحیت، آمده است: « زن‌ها باید در همه شرايط ساکت و فرمانبردار باشند و با حجاب و پوشش در جامعه حاضر شوند». آنها اعلام می‌کنند « هیچ زنی بین حواریون نبوده و آنها نمی‌توانند به یک زن اجازه دهند که به مردان بالغ، خواندن و نوشتن یاد دهد.»

آنها می‌گویند این‌ها کلماتی است از طرف خدا و از کتاب‌های مقدس مستقیم استخراج کرده‌اند و در مقابل، زن‌ها باید با نجابت و حیا رفتار کنند.

مورخان می‌گویند مردم، این کلام مذهبی را به راحتی پذیرفتند و برای کشتن هیپاتیا، زنی که « هنرش فقط سحر مردان و گناه فراوان بود»، همکاری کردند.

March 9, 2010

زندگی عمومی

- اولین روزهای سال ۲۰۰۱ یک آمریکایی تصمیم گرفت، پروژه‌ای را شروع کند که ایده‌اش را از فیلم « ترومن شو» گرفته بود.
جاش هریس می‌خواست در آستانه ۴۰ سالگی کاری کند که معتقد بود روزگاری در دنیای واقعی با آن روبه‌رو خواهیم شد.

او همراه با دوستش در گوشه‌گوشه خانه و تک‌تک اتاق‌ها و ... ده‌ها دوربین ومیکروفن کار گذاشت که خصوصی‌ترین جریانات زندگی‌شان را ضبط می‌کرد و مستقیم روی وب می‌برد. هر کسی می‌توانست روی سایت آنها برود و لحظات زندگی یک زن و مرد را تماشا کند و در چت‌روم از آنها سوال بپرسد یا پیشنهادی بدهد.

پروژه We live in public با استقبال بی‌نظیری روبه‌رو شد. مشتریان‌اش کسانی بودند که به دیدن عادی‌ترین یا خصوصی‌ترین فعالیت‌های این زن و مرد معتاد شدند. آنها دوست داشتند چیزهایی را ببینند که خودشان حاضر نبودند حتی جلوی یک جفت چشم دیگر، انجام دهند.

جاش هریس، به اندی‌وارهول وب، معروف شده بود. سهام شرکت‌اش به شدت بالا رفت و در دوره شکوفایی شرکت‌های دات‌کام روز به روز به ثروت‌اش افزوده شد.
عکس این زوج که زندگی خصوصی‌شان را روی اینترنت در دسترس همه گذاشته بودند، روی جلد مجله‌ها رفت. همه در موردشان نوشتند و به میزان شهرت و جسارت‌شان روزبه‌رو اضافه شد.

جاش هریس، معتقد بود این عاقبت همه ماست. ما در نهایت برده‌هایی خواهیم شد که اربابان اینترنتی بر ما حکومت خواهند کرد. او اعتقاد داشت، روزگاری می‌رسد که به خاطر اینترنت، هیچ فضای امن و خصوصی وجود نخواهد داشت که ما برای خودمان زندگی کنیم. آقای هریس، ۸۰ میلیون دلار از کارهای اینترنتی‌اش به دست آورد؛ در روزگاری که اینترنت با تماس تلفنی (dial-up) در دسترس بود.

WeLiveInPublic

در همین روزهای اوج، همه چیز تمام شد. تانیا تنها دختری که جاش با او وارد رابطه شده بود و موقع پذیرفتن این ایده گفته بود « چقدر باحال!» ناگهان متوجه شد این موضوع اتفاقا وحشتناک است.
او کم‌کم از اینکه روابط خصوصی‌شان جلوی ده‌ها دوربین شکل بگیرد، سرباز زد. تانیا معتقد بود آنها جلوی دوربین نمی‌توانند واقعا خودشان باشند و از این بازی خسته شد.

تانیا در مورد دعوایشان جلوی این همه دوربین که ملت شاهدش بودند، گفت: « اگر جلوی چشم دیگران دعوا کنی، موضوع دیگر کوتاه آمدن و تمام کردن بحث نیست. ماجرا، کم نیاوردن است.»

تانیا بالاخره بعد از یک مشاجره طولانی از جاش جدا شد. سرمایه جاش سقوط کرد. حباب شرکت‌های دات‌کام ترکید. بینندگان اینترنتی جاش، او را ترک می‌کردند، شاید چون برایشان دیدن رابطه یک زن و مرد جذاب‌تر بود تا مردی که شکست‌خورده و ناامید به نظر می‌رسد و فقط در خانه قدم می‌زد یا با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

جاش در نهایت سراغ کشاورزی رفت، وب‌سایتش را فروخت و دست از فعالیت‌های اینترنتی برداشت.
جاش از زمانی که ایده زندگی شفاف در برابر چشم مردم را عملی کرد، از زندگی راحت خودش فاصله گرفت.
او هنرمند محبوبی بود. پیش از این پروژه هم چندین کار عجیب انجام داده بود. اما خودش می‌گوید: « شیرها و ببرها هم در جنگل پادشاهی می‌کنند تا زمانی که به باغ‌وحش برده ‌شوند.»

او اعتقاد داشت؛ زندگی مردم باید وارد وب شود و آدم‌ها مجبورند، در اینترنت هم زنده باشند. جاش هریس، پیش‌بینی کرد اینترنت به سکویی برای همه رسانه‌ها تبدیل می‌شود و محتوایش توسط خود مردم و کاربرانی تولید خواهد شد، که قبلا به آنها «مخاطب» گفته می‌شد.

اما خودش درست زمانی دست از عملی‌کردن این ایده برداشت که از زیر میکروسکوپ بودن خسته شد. رو به سفر به هند و اتیوپی آورد و برای ادامه زندگی‌اش به کاشتن سیب پرداخت.

- مدت‌هاست نمی‌توانم آدم‌ها را با آنچه می‌نویسند یا نشان می‌دهند، یکی بدانم. سال‌هاست، اینترنت کمک‌ام کرده، بدانم در بیشتر مواقع نوشته‌های یک وبلاگ می‌تواند چیزی باشد که نویسنده‌اش دوست دارد شکلش بشود یا آنطور به نظر بیاید.

فضای عمومی و خصوصی باعث می‌شود، معمولا از خودمان دور شویم. می‌دانیم که نیستیم یا نمی‌توانیم ولی ترجیح می‌دهیم چیزی باشیم که در گوگل‌ریدر، فیس‌بوک یا وبلاگ‌مان به روز می‌کنیم.

شاید روزی برسد که خسته شویم و سراغ مزرعه سیب‌مان برویم... احتمالا آن روز دیگر زمان‌اش رسیده که بپذیریم، فعال اجتماعی، سیاسی، روشنفکر یا نویسنده و ادیب و هنرمندی نیستیم که سعی می‌کنیم، نمایش دهیم.

وقتی هیچ چشمی برای نظاره کردن فضای چند وجبی خودمان نباشد، شاید ترجیح دهیم، بیل بزنیم و سیب برداشت کنیم.


- فیلمی در مورد جاش هریس

February 14, 2010

انتظار ما از عکس

- آنتونی سووا عکاسِ آمریکایی، پارسال جایزه عکس سال بنیاد ورلد پرس فوتو را برد. عکس او، افسر کلانتری را در حال بازرسی خانه‌ای در آمریکا نشان می‌داد که به دلیل مشکلات اقتصادی و پرداخت ‌نشدن وام، باید خالی می‌شد.

- عکسی از یک سرباز آمریکایی خسته در افغانستان از تیم هثرینگتون هم برگزیده سال مسابقه ورلد پرس فوتو در سال ۲۰۰۸ بود. سربازی که خسته، وامانده و بی‌حال در سنگرش ولو شده و ما چیز دیگری در کادر تیره نمی‌بینیم.

- دوسال‌ قبل‌تر، عکس اسپنسر پلات، عکاس آمریکایی دیگری، اول شد. در این عکس، که مربوط به اولین روز آتش‌بس در لبنان بود، چهار دختر شیک‌پوش با یک مرد جوان در ماشین قرمزی نشسته‌اند و پشت سرشان ساختمان‌های فروریخته در جنگ و مردم دیده می‌شد که در حال عبور یا گشتن بین خرابه‌ها بودند.

آن زمان جایزه سالی که نصیب این عکس‌ها می‌شد، برایم سوال‌برانگیز بود. با داوران که صحبت می‌کردم، می‌پرسیدم آیا واقعا زیرنویس عکس‌ها بیشتر برایشان مهم بوده یا خود عکس؟

جواب آنها که ادیتورهای عکس مجلات معروف هستند، همیشه این بود که ما به « تاثیرگذاری عکس» اهمیت می‌دهیم. آنها همیشه از « قدرت و توانایی عکاس» می‌گفتند که باید بتواند در یک تک‌عکس، داستانی را با همه پیش‌زمینه و پس‌زمینه‌اش توضیح دهد.

آنها می‌گفتند عکس باید مخاطب را درگیر کند. این درگیری همیشه با نشان دادن آدم‌های متلاشی یا صحنه‌های خشونت‌بار اتفاق نمی‌افتد.

امسال که پیترو ماستورتزو، عکاس آزاد ایتالیایی، جایزه نخست این بنیاد را برده است، بهتر این حرف را می‌فهمم. دلیلش شاید این است که بهتر درک می‌کنم داستان پیش‌زمینه و پس‌زمینه این عکس چیست. چیزی که در مورد بحران اقتصادی آمریکا یا جنگ لبنان و خستگی سرباز آمریکایی کمتر برایم
ملموس بود، در این عکس بهتر حس می‌کنم.

Pietro Masturzo

World Press Photo of the Year: 2009/ Pietro Masturzo, Italy

برای همین است که حالا می‌فهمم همیشه نباید از عکس انتظار داشت اصل و عمق و ریشه یک موضوع را همانطور که هست، راحت و ساده و هضم‌شده نشان دهد.

می‌توان عکس را دید، در موردش فکر کرد، داستان‌اش را دنبال کرد و عمق‌اش را درک کرد.

شاید چشم بعضی از ما به این جور دیدن، عادت ندارد یا با سلیقه‌اش جور نیست.

December 27, 2009

مخالفت به جای اعتراض

اولریکه ماری ماینهوف، فعال چپ‌گرای آلمانی و از بنیانگذاران گروه ارتش سرخ RAFبه همراه آندریاس بادر بود. او یکی از منتقدان سرسخت نظام‌ سرمایه‌داری و همینطور مخالف گسترش سلاح‌های اتمی بود.

خانم ماینهوف بعد از فعالیت‌های مختلف اجتماعی رو به روزنامه‌نگاری آورد و مدتی در ماهنامه چپ "کونکرت" مطالب چالش‌برانگیزی درباره جنگ ویتنام و مشکلات اجتماعی آلمان نوشت. او که در آغاز زنی بود مخالف سلاح و کشتار، کمی بعد به قتل، دستبردهای مختلف به بانک‌ها و انفجارهای متعدد، محکوم شد و به زندان افتاد.

ارتش سرخ یا RAF نام گروه مسلح چپ در آلمان فدرال بود که در دهه هفتاد میلادی باعث انفجارهای مختلف و کشته شدن تعداد زیادی از مردم شد. اعضای این گروه به نام ارتش سرخ، خودشان را چریک‌های طرفدار کمونیسم می‌دانستند و بعد از مدتی که با سرکوب و نادیده‌گرفتن از سوی حکومت روبه‌رو شدند، رفتار و عملکردشان رادیکال و تندروتر شد. آنها حتی با نام گروه " بادر ماینهوف" مدتی در اردوگاه نظامی در اردن تعلیم حملات نظامی و مسلحانه دیدند.

خانم ماینهوف، در این گروه داستان عجیب‌تری دارد. او در آلمان معروف به روزنامه‌نگار طرفدار صلح و مخالف فاصله‌های طبقاتی بود. اما درست دراوج به بحث کشیدن فعالیت گروه مسلح RAF خودش دست از نظریه‌پردازی برداشت و به گروه پیوست و اسلحه به دست برای اهداف‌اش جنگید.

RAF


از او جمله معروفی در یک مقاله در آخرین روزهای فعالیت رسانه‌ای‌اش مانده:
« تا موقعی که احساس کنم، شرایط مطلوب من نیست، " اعتراض" می‌کنم. اگر مطمئن شوم اوضاع هرگز مطلوب من نخواهد شد، " مخالفت و مقاومت" می‌کنم*.»
برای او و بقیه اعضای گروه‌شان با خشونت‌هایی که از طرف حکومت می‌دیدند، دیگر مهم نبود، برای پیشبرد اهداف و خواسته‌های سیاسی‌ و مبارزه با « امپریالیسم آمریکا» مشی مسلحانه و ترور را انتخاب کنند و باعث ترس، اضطراب و بی‌اعتمادی همگانی در جامعه آلمان شوند.
خانم ماینهوف، پیش از پایان محاکمه، در سلول‌اش در سال ۱۹۷۶به طرز مشکوکی مرد.

امروز که عکس‌ها و فیلم‌های مراسم عاشورا را می‌دیدم، به یاد این خانم و ایده‌آل‌هایش افتادم. دیدم در همین خیابان‌هایی که مردم در سکوت کامل " اعتراض"شان را نشان می‌دادند، چگونه خشونت جای اعتراضات را می‌گیرد.

شاید وقتی پاسخ " اعتراضِ ساکت"، گلوله و خشونت است، " مقاومت و مخالفتِ" خشن جای آن را می‌گیرد.

* Protest is when I say this does not please me. Resistance is when I ensure what does not please me occurs no more.

فیلم " بحران بادر ماینهوف"

December 13, 2009

" ما یک جنبش شدیم"

چند سال‌‌ پیش در یکی از جشنواره‌های جهانی فیلم، یک کارگردان شیلیایی، فیلمی درباره کار و مبارزه عکاسان خبری کشورش در زمان آگوستو پینوشه نمایش داد.
در سال‌های حکومت پینوشه بعد از کودتایش و براندازی دولت سالوادور آلنده، تعداد زیادی از عکاسان خبری که صحنه‌های مختلف اعتراضات مردمی، اعتصاب‌ها، تظاهرات و خشونت نیروهای نظامی را مستند کرده بودند، ناگهان ربوده می‌شدند یا جسدشان در جایی دورافتاده پیدا می‌شد.

« سباستین مورنو Sebastián Moreno » کارگردان فیلم « شهرعکاسان City of photographers» سراغ خانواده‌ها و بازماندگان این عکاسان رفته بود و مستندی با تحقیق و کنکاش فراوان و استفاده از عکس و فیلم بایگانی و مصاحبه با آنها ساخته بود.

اگر آنونس فیلم را نمی‌توانید ببینید، اینجا بروید
City of photographers thriller

بعد از نمایش فیلم، با او در سالن انتظار سینما صحبت کردم؛ گفت از وضعیت روزنامه‌نگاران و عکاسان در ایران باخبر است. آن روزها تازه قرار بود خاتمی خداحافظی کند و دوره‌ دیگری در ایران شروع شود.
ولی « مورنو» که جوانی پرشروشور و پخته به نظرم رسید، مطمئن بود وضع کار این دو دسته، بدتر هم خواهد شد.

همانطور که در فیلم‌اش بود، باز یادآوری کرد که پدرش هم یکی از همان عکاسانی بوده که دستگیر و شکنجه شده و روزهای سختی را در زندان و زیر فشار برای کنار گذاشتن دوربین‌اش گذرانده. از برخورد نظامیان پینوشه و وحشیگری نیروهای ضدشورش برای سرکوب اعتراضات مردم می‌گفت که شیلیایی‌ها را برای خروج از خانه‌هایشان هم درمانده کرده بود. او می‌گفت: « ما سرزمین‌مان‌ را تکان دادیم... ما خودمان یک جنبش شدیم.»

بارها در طول جشنواره همدیگر را می‌دیدیم. یک بار جمله‌ای ‌گفت که هنوز در ذهنم مانده: « ما برای آزادی هفده سال به خیابان‌ها آمدیم. هفده‌ سال فریاد کشیدیم و با هزاران زندانی و مقتول و گمشده، به آزادی رسیدیم...»

روز آخر جشنواره نسخه دی‌وی‌دی فیلم‌اش را که نامزد جایزه اصلی جشنواره هم بود، دستم داد و گفت می‌توانم بدون کپی‌رایت آن را در ایران نمایش دهم، فقط برای اینکه بدانند نتیجه پایداری و استقامت در برابر ظلم، چه می‌تواند باشد.

فعلا که امکان نمایشش در ایران را ندارم، فیلم را اینجا می‌گذارم. هشتاد دقیقه است. به زبان اسپانیایی و بدون زیرنویس انگلیسی.
فیلم را از اینجا می‌توانید بگیرید(FLV 190MB).


La ciudad de los fotógrafos, By: Sebastián Moreno

از فلیکر

    www.flickr.com
Subscribe to this blog's feed

تماس


info[at]azadeh7[dot]com